مسعوداصلانی

سایت رسمی شاعر و مداح اهل بیت مسعود اصلانی

مسعوداصلانی - مدح و مراثی حضرت فاطمه (س)

پدرام
مسعوداصلانی سایت رسمی شاعر و مداح اهل بیت مسعود اصلانی

شعر ولادت حضرت فاطمه (س)

در سر افتاد تا هواي سحر *** مي نويسيم ماجراي سحر

فاطمه،وصف مادري تو را *** مي سپاريم به خداي سحر

چادرت را بکش به روي زمين *** تا ببينيم رد پاي سحر

با نزول مقام مادريت *** جلوه مي کرد آيه هاي سحر

با همان عطر دست هاي خودت *** نان بپز باز هم براي سحر

وصله ميخورد چادرت بانو *** با گل ياس و تکه هاي سحر

رنگ مهتاب بر الست بکش *** به سرم مادرانه دست بکش

به لبم باز هم ترانه ي تو *** به دلم باز هم بهانه ي تو

خوش به حالم که هست روي سرم *** گرمي دست مهربانه ي تو

سر من روي خاک پاي حسين *** سر ارباب روي شانه ي تو

از دعاي تو حيدري هستم *** از همان لطف بي کرانه ي تو

چقدر خوب آشنا شده اند *** سر جبريل و آستانه ي تو

جابجا شد فضاي عرش و زمين *** تا بنا شد مدينه خانه ي تو

مرتضي و تو هر دو يک نفريد *** عقل من را به درکتان ببريد 

شعری از شاعر و مداح اهل بیت حاج مسعود اصلانی

موضوعات مرتبط: مدح و مراثی حضرت فاطمه (س)

تاريخ : 91/02/23 | 14:56 | نویسنده : پدرام |

شعر شهادت حضرت فاطمه (س)

مردم شهر چه ها بر جگرت آوردند *** شعله بر سوختن بال و پرت آوردند

دست سمت رخ همچون قمرت آوردند *** گل یاسم چه بلایی به سرت آوردند

خواب بودی ورم پلک ترت را دیدم *** رفتی از هوش کنارم ، به خودم لرزیدم

بعد از آن روز که من سوختنت را دیدم *** مُردم و زنده شدم زخم تنت را دیدم

باورم نیست بمانی کفنت را دیدم *** غیرت کوچه و اشک حسنت را دیدم

چند وقتیست که خوابش پر کابوس شده *** غیرت کودکمان زخمی ناموس شده

وای اگر بال و پرت میل به پرواز کند *** زخم سر بسته ی پهلوت دهن باز کند

از تب نیمه شب تو سخن آغاز کند *** باید امروز نگاهت کمی اعجاز کند

ورنه از خس خس راه نفست می میرم *** آه ، از شهر مدینه چقدر دلگیرم

اشک چشمان ترت کاش امانت می داد *** سوزش بال و پرت کاش امانت می داد

دنده ی دردسرت کاش امانت می داد *** شب و درد کمرت کاش امانت می داد

نقشی از صورت خورشید در این شام بکش *** بسترت سرخ شده پس نفس آرام بکش

بشکند دست بزرگی که به رویت بد زد *** از لج من به روی بازوی تو آمد زد

خواست تا دست بیافتد چقدر بی حد زد *** دشمنت زخم پیاپی به دلم خواهد زد

با زمین خوردن تو سینه ی من تیر کشید *** دست من را نفس خسته به زنجیر کشید

در نگاه تو غم سوختنی معلوم است *** غمت از دوختن پیرهنی معلوم است

در سراشیبی گودال تنی معلوم است *** کشته بی سر و پاره بدنی معلوم است

تکه های بدنش سهمیه هر نیزه است *** زیر و رو کردن او زیر سر سر نیزه است

شعری از شاعر و مداح اهل بیت حاج مسعود اصلانی


موضوعات مرتبط: مدح و مراثی حضرت فاطمه (س)

تاريخ : 91/02/02 | 20:42 | نویسنده : پدرام |

شعر شهادت حضرت فاطمه (س)

بانوی خانه پر پر زدنش می افتد *** اشک از چشم ز طرز سخنش می افتد

از همان کوچه برای پسری عادت شد *** قبل افتادن مادر حسنش می افتد

به خدا بر اثر سرفه و کار خانه است *** لکه خونی که روی پیروهنش می افتد

جگر حضرت حیدر به خدا می سوزد *** با نگاهی که به روی کفنش می افتد

با شتابی دو برابر به رویش در افتاد *** پس عجب نیست که زهرا بدنش می افتد

لحظه ی شانه کشیدن به سر زینب خود *** یاد آن روز و در و سوختنش می افتد

فکر پرواز به سر دارد و اما صد حیف *** بانوی خانه پر پر زدنش می افتد

شعری از شاعر و مداح اهل بیت حاج مسعود اصلانی


موضوعات مرتبط: مدح و مراثی حضرت فاطمه (س)

تاريخ : 91/01/24 | 14:17 | نویسنده : پدرام |

شعر شهادت حضرت فاطمه (س)

دود سرکش شد و با رنگ سحر برخورد کرد *** باز هم دیدند خیری که به شر برخورد کرد

طبق عادت جبرئیل از آسمان آمد ولی *** ناگهان با اتفاقی شعله ور برخورد کرد

اتفاقی که غرور همسری را خرد کرد *** اتفاقی که در آن مادر به در برخورد کرد

گردش لولای در سمت حیاط خانه بود ***سمت مادر چرخ خورد و با پسر برخورد کرد

او حواسش به علی و بچه هایش بود که *** میخ با پهلوی زهرا بی خبر برخورد کرد

تازیانه جرأت برخورد با او را نداشت *** بازویش با تازیانه بیشتر برخورد کرد

از هجوم ناگهانی در خانه است که ***صورتی با سینه ی دیوار اگر برخورد کرد

شعری از شاعر و مداح اهل بیت حاج مسعود اصلانی


موضوعات مرتبط: مدح و مراثی حضرت فاطمه (س)

تاريخ : 91/01/24 | 14:5 | نویسنده : پدرام |

شعر غسل بی بی فاطمه

نیمه شب است و مانده علی که چه ها کند  ***  باید بساط غسل کسی را به پا کند

حیدر بنا نداشت که بی فاطمه شود *** اما بناست خانه قبری بنا کند

با گریه کار غسل خودش را شروع کرد *** باید که مثل شمع نباید صدا کند

بعد از سه ماه رو زدن و رو ندیدنش*** وقتش رسیده فاطمه را رو نما کند

هر عضو شستشوش یکی را ز هوش برد *** مانده علی چه با جگر بچه ها کند

دستش کجا رسید که دادش بلند شد *** مجبور شد که کار خودش را رها کند

مانده که گرم شستن زخم تنش شود *** یا فکر جابجا شدن دنده را کند

زهرا چه راحت است و علی پر جراحت است *** دنیا نخواست با جگرش خوب تا کند
شعری از شاعر و مداح اهل بیت حاج مسعود اصلانی


موضوعات مرتبط: مدح و مراثی حضرت فاطمه (س)

تاريخ : 91/01/20 | 18:21 | نویسنده : پدرام |
.: Weblog Themes By SlideTheme :.