دلنوشته به مادر سادات

دل نوشته های خود را در قسمت نظرات به صورت عمومی قرار دهید باتشکر

دل نوشته های خود را در قسمت نظرات به صورت عمومی قرار دهید باتشکر
ایرانسل
حضرت رقیه:4416789
الاساقی حرم:4416786
از جلوه سبز بی نشان باید گفت
با آمدنی کنگره ها میشکند
از لحظه تغییر زمان باید گفت
بوی صلواتش همه جا پیچیده
بالای مناره ها اذان باید گفت
هفته وحدت وکرامت برتمام مسلمین مبارک باد
شهر انگار خسوف قمرش را می خواست
گوشه حجره کسی چشم به راه افتاده
حسن دوم زهرا پسرش را می خواست
حضرت عسگری از درد خود می پیچد
زهر از سینه ی اقا جگرش را می خواست
آسمانیست امامی که زمین گیر شده
آسمان جلوه ای ازبال وپرش را می خواست
شعله زهر که بدجور زمین گیرش کرد
به خدا که نفس مختصرش را می خواست
لحظه آخر خود روضه عاشورا خواند
منبر خاک غم چشم ترش را می خواست
ته گودال کسی روی زمین افتاده
خنجر شمر گمانم که سرش را می خواست
دختری دید که بالای سرش نامردی
آمده بود و نگین پدرش را می خواست
جان به تن داشت که پیراهن او را بردند
شب غربت به گمانم سحرش را می خواست
ساکت وبی صدازمین خوردن زپرپا یک عبا زمین خوردن
بی تعادل شدن شکسته شدن وسط کوچه ها زمین خوردن
ارثی ازمادراست که حالا میرسد به شما زمین خوردن
ناله های تورا در اوردند اتش زهر با زمین خوردن
صورتت راچقدر خاکی کرد یا اما رضا زمین خوردن
سوزش زهر سینه کافی بود حال دیگرچرا زمین خوردن؟
پشت درهای حجره می گفتی ای جوادم بیا زمین خوردن.....
....بال من راشکست وزخمی کرد خسته کرده مرازمین خوردن
اخرین لحظه بود در نظرت داغ کرب وبلا زمین خوردن
یا امام رضا چه می بینی سربردن و یازمین خوردن؟
دست بسته به افتادن یا که ازنیزه ها زمین خوردن
روی پیراهنی نشانده ببین چقدر در پا زمین خوردن
شاه مردئل مارا خلاص کرد
گریه نکن 4417742
بابانداری 4417741
بازدگرباره رسید اربعین جوش زندخون حسین از زمین
شدچهلم روزعزای حسین جان جهان بادفدای حسین
برای اطلاع ازبرنامه هیت احیاءالصلاةعدد1را
به شماری100002972ارسال نمایید
التماس دعا
سلام به دوستان محترم ازاینکه مدتی درکنارشما نبودم پوزش می طلبم
چهل روز بی حسین(ع)
اربعین غمت مرا انداخت بی تو بودن مرا از پا انداخت
بعد یک اربعین هوای غمت راه ما را به کربلا انداخت
اف بر این روزگار که من را اربعین ز توجدا انداخت
این چهل روز بی هر چه نداشت خواهرت را که از صدا انداخت
یاد دارم که ظهرروز دهم شعله بر جان خیمه ها انداخت
یا نوک نیزه ظا لمانه تورا ازروی اسب بی هوا انداخت
از کجای سفربگویم که به دلم اتش بلا افتاد
نیزه دار تواز لج زینب از روی عمد نیزه را انداخت
زخمی اربعین از دردم ماندنم را گمان نمی کردم
شعله بر جان تشگان افتاد و به دل زخم بی امان افتاد
ازهمان روز که زمین خوردی بر سرم طاق آسمان افتاد
غنچه خشک تا که پر پر شد به روی خاک باغبان افتاد
معجر من به دست شعله ولی سر تو دست این وآن افتاد
یاعلی اکبر(ع)
خواستی پر بکشی تا که کبوتر بشوی//از پدر دور شوی عرصه ی محشر بشوی
خواستی که نفر اول میدان باشی//زودتر سر بدهی تا که کمی سر بشوی
یک قدم پیش پدر راه برو بعدبرو// تاکه یک بار دگر حضرت مادر بشوی
بی سبب نیست پدر پشت سرت راه افتاد//سالها سوخت به پایت علی اکبر بشوی
وسط معرکه حالا تویی واین لشگر//تیغ در دست برو یک تنه لشگر بشوی
این جماعت همه تمثال نبی را دیدند//رجزی سربده تا حضرت حیدر بشوی
یک پر از خود تورا باد به خیمه می برد//یعنی آنقدر نمانده است که پرپر بشوی
ناله ات رفت که بالا پدر افتاد زمین//بی تعادل شدو از پشت سر افتادزمین
نفسش سرد شدوخون سرش ریخت زمین//مثل اشک پدرش بال وپرش ریخت زمین
ضربه ای آمدو فرق سر او را واکرد//استخوانش چو ترک خورد سرش ریخت زمین
پدرش داشت دم خیمه تماشا می کرد//از روی اسب تن گل پسرش ریخت زمین
باچه حالی سرنعش علی اکبر آمد//تکه های پسرش دوروبرش ریخت زمین
دست تا زیرتنش برد تنش ریخت به هم//بدنش از سر دست پدرش ریخت زمین
همه دشت پر از اکبر لیلا شده بود//پاره شد قلب پدر تا جگرش ریخت زمین...
عمه آمد زحرم هلهله می کرد سپاه//جگرش پاره شد از چشم ترش ریختد زمین
مرگ خود را پدر از دست خدا می خواهد// بردن این بدن پاره عبا می خواهد
شعری از شاعر ومداح اهل بیت
مسعود اصلانی
چهار پاره
ای برادر بگو چکارکنم ناله از بی کسی خود نزنی
می شود تاکه زنده ام اینقدر حرف دل واپسی نزنی
من نمردم که ایستاده ای و مثل ابر بهاری می باری
همه رفتند با اجازه ی تو تو نگفتی که خواهری داری
بعد پنجاه سال خواهر تو آمده حرف آبرو بزند
به امید اجازه دادن تو آمده زینبت که رو بزند
بچه ها بین خیمه نتظرند وبه دست خودم کفن شده اند
خون شیر است در رگ آن ها هر دوتا هدیه های من شده اند
نا امیدم نکن برادر جان چادر مادرم که یادت هست
قسمش را که رد نخواهی کرد آتش و معجرم که یادت هست
مادرم پشت در که یادت هست هیزم وکوچه ها که یادت هست
به روی چادرش برادر جان وای من رد پا که یادت هست
پس قسم می دهم اجازه بده بچه هایم به پات سر بدهند
بچه هایم کمند می شد کاش خواهرانت برات سر بدهند
گفته ام با نبردشان من را پیش چشم تو روسپید کنند
مثل لیلا ونجمه زینب را بروند مادر شهید کنند
دوست دارم که پای غربت تو زیر شمشیردست وپا بزنند
مویشان را کسی به پنجه گرفت جای مادر تو را صدا بزنند
ای برادر نگاه خواهم کرد که خدایی شیره خواره شوند
باسر داس ونیزه وشمشیر لحظه ای که پاره پاره شوند
این همه نیزه آمده اما بدترین نیزه نیزه کوفه است
دلم از کوفه زخم ها دارد کوفه عهد و وفاش معروف است
شعري ازشاعرومداح اهل بيت حاج مسعود اصلاني